تبليغاتX


ساعت فلش
مطالب مفید و جالب
يك روز سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد. شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده درپيله نگاه كرد. سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نمي تواند ادامه دهد. آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد.  پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود. 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 1:4  توسط اسماعیل  | 

 فرض کنيد...به شما، (انسان ساده/معمولی/ بازاری/دانشمند/محقق/سياسی) اين امکان را ميدهند که يک رييس برای دنيا انتخاب کنيد که بتوانددنيا را به بهترين وجه رهبری کرده، صلح، ترقی و خوشبختی برای بشريت به ارمغان بياورد.

بين اين سه داوطلب کدام را انتخاب ميکنيد؟

قبلا يک سئوال:

شما مشاور و مددکار اجتماعی هستيد...زن حامله ای ميشناسید که هشت فرزند دارد.سه فرزند او ناشنوا، دو فرزند کور و يکی عقب مانده هستند.در ضمن اين خانم خود مبتلا به مرض مهلک سيفيليس است.

از شما مشورت ميخواهد که آيا سقط جنين بکند يا خير...با تجارب زندگی که داريد به ايشان چه پيشنهاد ميکنيد؟خواهيد گفت کورتاژ کند؟

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 0:34  توسط اسماعیل  | 

  امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی ؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.

با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی ،اید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی ،سرت را به سوی من خم نکردی.تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی.بعد از آن که به اعضای خونوادت شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی ...... اشکالی ندارد.

به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 18:22  توسط اسماعیل  | 

  روزي  يك تيم قايقراني در ايران بود. تيم ايران و ژاپن براي برگزاري مسابقات ساليانه به توافق رسيدند. هر تيم شامل هشت نفر بود. هر دو تيم براي رسيدن به بهترين نتيجه بشدت تلاش كرده بودند. در روز مسابقه، هر دو تيم در شرايط مساوي مسابقه را شروع كردند و... تيم ژاپن با اختلاف يك مايل برنده شد.

حال و هواي تيم ايران خيلي سرد و بهت زده بود. مديريت ارشد تصميم گرفت برنده مسابقات سال اینده باشد. به همين دليل يك تيم تحليل گر براي بررسي اوضاع و ارايه راهكار و راه حل مناسب به خدمت گرفت.

بعد از تحليل هاي مختلف تيم تحليل گر كشف كرد كه ژاپني ها هفت پاروزن و يك كاپتان داشته اند. درحاليكه تيم ايران يك پاروزن و هفت كاپتان داشته است. با رسيدن به اين نتيجه حياتي مديريت رويكرد حكيمانه ديگري را پيش گرفت:آنها تيم مشاوري را براي ساختاردهي مجدد تيم ايران به خدمت گرفتند. بعد از چند ماه تيم مشاوران به اين نتيجه رسيدند كه تيم ايران داراي كاپتان هاي زياد و پاروزن هاي كم بوده است! بر اساس اين تحليل يك راه حل نيز ارايه شد. ”ساختار تيم ايران بايد تغيير كند“


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 18:6  توسط اسماعیل  | 

  خدا در بیابان های خالی از انسان نیست ......
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست .....
خدا در مسیری که به تنهایی آن را سپری می کنی نیست ....
خدا آنجا نیست ....
به دنبالش نگرد.
خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست.
در قلبیست که برای تو می تپد ....
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد ...
خدا آنجاست .......
خدا در خانه ای است که تنهایی در آنجا نیست،
در جمع عزیزترین هایت است ...
خدا در دستی است که به یاری می گیری ...
در قلبی است که شاد می کنی،
در لبخندی است که به لب می نشانی .........
خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست ....
لابلای کتاب های کهنه نیست ....
این قدر نگرد ....
گشتنت زمانیست که هدر می دهی ...
زمانی که می تواند بهترین ثانیه ها باشد ....

خدا در عطر خوش نان است ،
آنجاست که زندگی می کنی و زندگی می بخشیخدا در جشن و سروریست که به پا می کنی ...
آنجاست که عهد می بندی و عمل می کنی ....
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دوری از انسانها نگرد ...آنجا نیست ....
او جایی است که همه شادند،جایی است که قلب های شکسته ای نمانده ...
در نگاه پرافتخار مادریست به فرزندش،و در نگاه عاشقانه زنی به همسرش،و در اندیشه کودکی که می پندارد پدرش قهرمانیست در دنیا ....قویترین است و کاملترین ...همه چیز را می داند.آخر او پدر من است ....خدا را در غم جستجو نکن، در کنج خاک گرفته آنچه که سال ها روایت کرده اند،نگرد ...
آنجا نیست ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 17:50  توسط اسماعیل  | 

  گروهي از دانشمندان 5 ميمون را در قفسي قرار دادند. در وسط قفس يك نردبان و بالاي نردبان موز گذاشتند.

هر زمان كه ميموني بالاي نردبان مي‌رفت دانشمندان بر روي ساير ميمون‌ها آب سرد مي‌پاشيدند.پس از مدتي، هر وقت كه ميموني بالاي نردبان مي‌رفت سايرين او را كتك مي‌زدندچون عمل او را باعث ریخته شدن آب سرد بر سرشان می‌پنداشتند پس از مدتي ديگر هيچ ميموني علي‌رغم وسوسه‌اي كه داشت جرات بالا رفتن از نردبان را به خود نمي‌داد.

به ادامه مطلب بروید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 17:35  توسط اسماعیل  | 

  يكي بود يكي نبود، چهار شمع به آهستگي مي سوختند و در محيط آرامي صداي صحبت آنها به گوش مي رسيد:

شمع اول گفت: ” من صلح و آرامش هستم، اما هيچ کسي نمي تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد.

 من باور دارم که به زودي مي ميرم...“

سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعيف شد تا به کلي خاموش شد.

شمع دوم گفت: ”من ايمان هستم . براي بيشتر آدم ها  ديگردر زندگي ضروري نيستم،  پس دليلي وجود ندارد که روشن بمانم...“

سپس با وزش نسيم ملايمي، ايمان نيز خاموش گشت.

شمع سوم با ناراحتي گفت: ”من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم که ديگر روشن بمانم. انسان ها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده اند و اهميت مرا درک نمي کنند. آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديک ترين کسان خود عشق بورزند...“

طولي نکشيد که عشق نيز خاموش شد.

ناگهان...

 کودکي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد.

”چرا شما خاموش شده ايد، شما قاعدتا بايد تا آخر روشن بمانيد . “ سپس شروع به گريه کرد .

به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 17:22  توسط اسماعیل  | 

استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: < به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟ > شاگردان جواب دادند < 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم >
استاد گفت : < من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟>


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 17:12  توسط اسماعیل  | 

داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست،تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.

شب بلندی های کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود. و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود

همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد،و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید.و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 17:2  توسط اسماعیل  | 

  جواب: آنها تصوير قطره ديگر را در خود ديده وبه هم مي پيوندند و يك قطره بزرگتر تشكيل مي دهند.

اگر چند سنگ به هم نزديك شوند چه مي شود.؟

آنها هيچ گاه با هم يكي نمي شوند. شايد تصوير سنگ ديگر را تا حدودي در خود ببينند!

هر چه سخت تر و قالبي تر باشيد فهم ديگران برايتان مشكلتر و در نتيجه احتمال بزرگتر شدنتان نيز كاهش مي يابد

مهارتهائي كه شما را در جهت آرامش، بزرگوار تر و اجتماعي تر شدن كمك خواهد كرد را به ياد داشته باشيد

نرمي           بخشش               مدارا             پشتكار

حال چه چيزي سخت تر و  مقاوم تر است.آب يا سنگ!؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 16:53  توسط اسماعیل  | 

 

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ